تبليغاتX
html dir="l nt-Type" content="text/html; charset=utf-8"> شهید احمد زعیم باشی
شهید احمد زعیم باشی
شهید احمد زعیم باشی

حکايت مرحوم بحرالعلوم‏

عالم بزرگوار و متقي جناب زين العابدين بن محمد سلماسي که از شاگردان و خواص مرحوم علامه طباطبايي سيد مهدي بحرالعلوم بود، نقل مي‏کند: در نجف اشرف در مجلس مرحوم بحرالعلوم بودم، ناگاه مرحوم محقق قمي صاحب قوانين وارد منزل سيد گرديد، و آن در سالي بود که بقصد زيارت مکه و قبور ائمه عليهم السلام به عراق آمده بود، حاضران که در مجلس بودند پراکنده شدند و بيشتر از صد نفر مي‏شدند، فقط سه نفر ماندند که همه اهل تقوا و مجتهد بودند.

در آن موقع مرحوم محقق به جناب سيد بحرالعلوم گفت: شما هم به ولادت روحاني و هم به ولادت جسماني از اهل بيت عليهم السلام رسيده و اين دو مقام را حيازت کرده‏ايد هم به قرب ظاهري و هم به قرب باطني دست يافته‏ايد، طعامي از اين سفره وسيع و ميوه‏اي از ميوه‏هاي اين بوستان را به ما عطا فرماييد تا سينه‏هايمان پر وسعت و دلهايمان آرامش پيدا کند.

سيد بزرگوار بلافاصله فرمود: من چند شب قبل در مسجد اعظم کوفه براي نافله شب رفته بودم،قصد داشتم اول صبح به نجف برگردم تا درس تعطيل نشود، کار ايشان در سالهاي مکرر همان طور بود.

چون از مسجد کوفه بيرون آمدم، به دلم افتاد که به مسجد سهله بروم ولي ديدم در اين صورت شايد به درس نرسم، اما شوق من بتدريج زياد مي‏شد، در اين بين که مردد و دو دل بودم، بادي غبار آلود و زيد و مرا به طرف مسجد سهله برد، و آن توفيقي بود که بالاخره مرا به مسجد سهله انداخت.

مسجد خالي بود، فقط يک شخص جليل مشغول عبادت بود، در مناجات خويش کلماتي به کار مي‏برد که دلهاي سخت را تکان مي‏داد، اشک چشمها را روان مي‏ساخت، قلب من پريد، حالم متغير گرديد، زانوهايم خشک شد و اشک چشمم از شنيدن آن کلمات که هرگز نشنيده بودم جاري شد، و در دعاهاي منقوله آنها را نديده بودم، شخص مناجات کننده، آن کلمات را از خودش انشاء مي‏فرمود.

در محل خودم ايستادم و از شنيدن مناجات او لذت مي‏بردم، تا از مناجات فارغ شد، آنگاه رو به من کرد و با زبان فارسي فرمود: «مهدي بيا» من چند قدم به طرف او رفته و ايستادم، فرمود: بيا، باز چند قدم رفته و ايستادم، فرمود: جلو بيا، ادب در امتثال است. پيش رفتم بحدي که دستم به او و دست شريف او نيز به من مي‏رسيد، او کلامي فرمود.

در اينجا يکدفعه، سيد سخن خويش را عوض کرد و به سؤالات ديگر محقق جواب داد که از وي پرسيده بود: چرا تأليفات شما کم است؟ چند جواب در آن باره بيان کرد، محقق فرمود: سخن پيش را ادامه دهد، سيد با دستش اشاره کرد که آن سري است که نمي‏شود گفت.

 [1] .بحارالانوار : ج 53 ص235 حکایت نهم جنة الماوی.


نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |
»
» نکته های ناب یک فرشته ناب
» حدیث
» یا علی...مددی مولا
» عشق.......
» کوچکسازی سختیها
» راز موفقیت
» نامه ای به محبوبم...
»
» عیدتون مبارک...
» عیدتون مبارک...
» عید امسال...
» راه را باید رفت...
» حکايت مرحوم بحرالعلوم‏
» دوست می دارمت...خدای من...
» یا حسینم...کربلایت ارزوست...
» دایییییییییییی...صدام رو می شنوی
» و آسمان...
» همین بس که...
» در ماتم او خمُش مباشید
» غایب همیشه حاضر
» یا عـــــــــلی
» بی تو ...
» ادامه ...از شهادت
» شهادت...
» عید قربان و غدیر
» شهادت...
» شهادت...
» بمب گوگلی
» يادواره شهداي سربنان