تبليغاتX
html dir="l nt-Type" content="text/html; charset=utf-8"> شهید احمد زعیم باشی
شهید احمد زعیم باشی
شهید احمد زعیم باشی
خون او تفسیر این اسرار کرد

                                     ملت خوابیده را بیدار کرد


نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |

                                      

 ای قوم در این عزا بگریید

بر کشته ی کربلا بگریید  

با این دل مرده خنده تا چند

امروز دراین عزا بگریید

فرزند رسول را بکشتند

از بهر خدای را بگریید

در گریه به صد زبان بنالید

در پرده به صد نوا بگریید

وز بهر نزول غیث رحمت

چون ابر گه دعا بگریید     



نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |

تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهوونه ي هر عاشق ,واسه زنده بودني
تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد
مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد
چه غريبونه گذشتند جمعه هاي سوت و کور
هنوزم اما نرسيدي اي تجلي ظهور
با تو ام، با تو که گفتي، تکيه گاه عاشقايي
ميدونم يه دنيا نوري، ساده اي، بي انتهايي
مث لالايي بارون، تو کوير بي صدايي
تو خود عشقي، ميدونم، ناجي فاصله هايي
تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهوونه ی هر عاشق واسه زنده بودني
تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد
مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد
عمريه دلم گرفته گله دارم از جدايي
غايب هميشه حاضر تو کجايي، تو کجايي
تو کجايي، تو کجايي


نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |

زلیلی من شنیدم یا علی گفت 

  به مجنون چون رسیدم یا علی گفت

 

مگر این وادی دارالجنون است  

    که هر دیوانه دیدم یا علی گفت

 

نسیمی غنچه ای را باز می کرد 

  به گوش غنچه کم کم یا علی گفت

 

چمن با ریزش باران رحمت  

     دعایی کرد و او هم یا علی گفت


نوشته شده در شنبه هشتم دی 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |

بی تو اما دل پریشان می شود جانم بیا

وقت تنهایی تلاطم می شود جانم بیا

ای نبودت غصه های مادرت

من که آگاهم ز غم های دلت

ای که اشک زیبای پدر

خیره مانده از حضورت سوی در

بغض مانده در گلو عشق و درد و ارزو

که برادر می کند صد وداع با ارزو

"نیست این خاک سیه ماوای من

باشد اکنون آسمانها جای من

چون شهادت را زجان می خواستم

زین جهت خود را بدان آراستم

این همان شعریست که می خواندی همش

و این دعایت بود و نظر می کردی برش

تو شهادت را زجان می خواستی

در رسیدن بهر او برخاستی

تو شب عید غدیر را نانوایی کرده ای

در وصال عشق یار نذر هوایی کرده ای

با همه همسنگرانت کوه را پیموده -اید

نامه سرخ شهادت را همه بوسیده -اید

کوه نیز دست در دست شما یاری رساند

این همه دل را به بی تابی رساند

جملگی لبیک گویان تا خدا می تاختید

در رسیدن تا خدا از یکدگر می باختید

دست در دست هم و تا آسمانها رفته -اید

تا خدای لاله ها دیدگان را بسته -اید


نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |

خوراک ما شده بود اشک و ناله...هر کسی برای دایی گریه می کرد ولی دایی محمد جون اومد

 

 وبه همه با حالت گریه گفت :شما برای یه احمد گریه می کنین شما فقط یه  احمد رومی شنا سین

 

من که چند تا احمد می شناسم باید چی کار کنم...من که هر روز می رفتم سر کار همه احمدها رو می دیدم چی ...

 

هر کدوم از اشکایی که می دیدم یه سنگ بود که تو سرم می خورد..بغض خفه شده

 

 در گلو ی بابا علی  وگریه های بی صدای نه نه جون...و ناله ی اشک دایی هاو خاله ها و مامان...و

 

 گریه زاری همه اشنا ها...

 

وقتی در ارتفاعات کوه سیر چ دنبال تکه تکه های بدن شهدا می گشتند از دایی که بعضی ها گفتند

 

 که دومین جسدی بود ه که پیدا شده, فقط قسمتی ار سینه اش رو پیدا کردند که کارت

 

شناساییش توی جیبش بوده... پس چی شد اون قدو بالای قشنگ و دلربا فقط یه تکه کوچک..

 

.چی شد اون دستای خوشگل و نازچی شد اون چشمای قشنگ پشت شیشه های عینک..

 

.چی شد اون صورت ناز و نورانی ...چی شد اون دایی ناز و مهربون و با صفا که همیشه می گفت

 

 اگه من مردم حواستون باشه کسی به بدنم نگاه نکنه...اگه کسی بمیره همه بدنش رو نگاه می کنن ..

 

.ولی من دوست ندارم کسی بدنم رو ببینه...معلوم نیست درست ادم ر و غسل و کفن کنن یا نه..

 

.دو ست دارم طوری بمیرم که همه بگن احمد ناپدید شده...هیچکس نتونه منو غسلم بده..

 

.دایی تا این حد خوب بودی که خدا تک تک خواسته هات رو برآورده کرده..

 

.قبل از اینک به شهادت برسه می گفت که منو روستای ختم تو روستای خودمون کنار پسر خاله ها

 

م که شهید شدند خاک کنین که تنها نباشم...

 

شعرایی که از دایی برامون به یادگار مونده همشون گواه بر اینن ک

 

ه دایی چه روز ایی رو ارز وی شهادت از خدای خودش می کرده

 

نیست این خاک سیه ماوای من

 

                             باشد اکنون آسمانها جای من  

 

                                  چون شهادت را ز جان می خواستم

 

                                                   زین جهت خود ار بدان آراستم

 

                                                                    *******************

 

از من و بگو به رهبر من

 

                    شد چون گل لاله پیکر من

 

            در هر شب جمعه کربلایم

 

                        مهمان حین سر جدایم

 

 

 

 


نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |
»
» نکته های ناب یک فرشته ناب
» حدیث
» یا علی...مددی مولا
» عشق.......
» کوچکسازی سختیها
» راز موفقیت
» نامه ای به محبوبم...
»
» عیدتون مبارک...
» عیدتون مبارک...
» عید امسال...
» راه را باید رفت...
» حکايت مرحوم بحرالعلوم‏
» دوست می دارمت...خدای من...
» یا حسینم...کربلایت ارزوست...
» دایییییییییییی...صدام رو می شنوی
» و آسمان...
» همین بس که...
» در ماتم او خمُش مباشید
» غایب همیشه حاضر
» یا عـــــــــلی
» بی تو ...
» ادامه ...از شهادت
» شهادت...
» عید قربان و غدیر
» شهادت...
» شهادت...
» بمب گوگلی
» يادواره شهداي سربنان