تبليغاتX
html dir="l nt-Type" content="text/html; charset=utf-8"> شهید احمد زعیم باشی
شهید احمد زعیم باشی
شهید احمد زعیم باشی

  وقتی خاطرات اون روزا یادم می یاد...فقط تنها چیزی که هم راهیم

 

 می کنه اشکه...کی باورش می شد..

 

.دو روز قبل از رفتن به ماموریت  دایی خونمون اومده بود برای

 

 خداحافظی مامانم بچه بزرگ خو نواده است

 

 اون رو ز من خونه نبودم که برای اخرین بار دستای گر مشو لمس کنم ..

 

 

.تو اون چشمای مهربونش نگاه کنم...باهام حرف بزنه...تنها کسی که دایی

 

 ازش خداحافظی نکرده رفت

 

 

 من بودم چقدر از خودم بدم می یاد چرا فقط من نباید دایی رو برای

 

 اخرین بار می دیدم....یعنی لیاقت نداشتم..

 

 

. دایی که وقتی می دیدمش آرامش تموم  وجود م رو فرا می گرفت ...چه

 

 دایی نازنینی..

 

 

.رفت و منو تو دنیای سوالات خودم تنها گذاشت فقط گهگاهی به خواب

 

م می یاد ... وقتی همه از وداع اخر

 

 

دایی می گفتن فهمیدم که دایی می دونسته این ماموریت اخرین

 

 ماموریتشه ..

 

 

. اخرین دیدار با رهبر عزیز ش و بعد هم که شهادت و ارز وی

 

 دیرینه اش... اخرین نصیحتش به خونوادم

 

 

 این بود که حتما امر به معروف و نهی از منکر کننن حتی اگه کسی به

 

 حرفشون گوش نده

 

 

روز عید غدیر اون سال یادمه که هنوز نمی دونستم که چی شده رفتم

 

 جامعه القران برای تبریک

 

 

 به استاد محمدی که ایشون سید هستند...  منتظر دوستام بودم که بیان ولی

 

 اولین کسی که

 

 

 از درب وارد شد خانم میرزایی بود که گریه کنان این حادثه رو برام

 

 گفت شوهر ایشون هم تو هواپیما بود.

 

 

..شهید عبد الحسین علیزاده...خداوند غرق در رحمت شان کند...من هنوز

 

 تا اونموقع نفهمیده بودم که دایی

 

 

 هم با اونا بوده و شهید شده...عید غدیرمون تبدیل به عزا شد...به

 

 خونه که اومد همه خاله ها و دایی ها خونمون بودن..

 

 

.همه با یه حالتی بهم نگاه می کردن...کسی نمی تونست بهم بگه

 

 که چی شده...ولی وقتی از تلویزیون

 

 

 اسم دایی رو شنیدم دنیا رو سرم خراب شد ...هیچ کس باورش نمی شد..

 

                       .ای خدا.............................

 

 

                                          حدیپ عشقش تا غدیر ادامه دارد......


نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |
عید قربان و غدیر را

خدمت شما تبریک عرض می کنیم .

عيدتان مبارك

جاي شهدا واقعاً خالي است


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |

         *********از قربان تا غدیر دایی احمد**********

 

  یه همچین روزایی حدود 5 سال پیش سال 1381 روز عرفه رو  دایی احمد

 مسجد ابو الفضل منطق  سر بنان شهرستان زرند استان کرمان   بود...

  زن دایی احمد وقتی از روز عرفه برامون از دایی گفت عجیب هممون متحول شدیم ...به

گفته زن دايي
, دایی خیلی بی قرار بود و گریه می کرد  زن دایی هم ازش می پرسه که برای

چی تا این حد گریه مي
  کنه ؟چه حاجتی داره...و دایی گفته بود که دوست دارم شهید بشم زن

دایی بهش گفته بود 
  که ما خونه نداریم به جای اینکه برای خونه دعا کنی دعا می کنی که

شهید بشی...مامان همیشه تعريف
  می کنه که دایی همیشه می گفته که دوست دارم برم

فلسطین  و اونجا شهید بشم...مامان
هم بهش گفته بود اصل اینه که ادم دلش پاک باشه اونوقت

هم اگه بمیره شهید حساب می سه ...ولی دایی گفته بود

 

   شهادت اون قدر زیباست که پیامبر (ص) و علی (ع) ارز وی ان را داشتند

 

  هفته بعد که شب عید غدیر دایی با دوستاشون به شهادت می رسن... برای زن دایی و  همه


 ثابت شد که

 

         دایی حاجتش روز عرفه چی بوده...

 

           چی از خدا خواسته...و خدا چقدر دوستش داشت و چه زود حاجتش رو داد...

 

                            حکایت عشقش همچنان باقیست......

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |
             

 

                                            *******

                    ازعرفه تا غدیر دایی بساط شهادتش رو فراهم کرد

                                             *******


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |

سلام یا هو:

 

یک پروژه اینترنتی در قالب "بمب گو گلی " برای اعتراض به اقدام یا هو در خصوص حذف نام ایران

 

از فهرست خدمات خود است .

 

وظیفه ما در قبال این کار (حذف ایران از فهرست خدمات یاهو) شرکت در این  اعتراض اینترنتی  است .

 

برای شرکت در این اعتراض به این آدرس  مراجعه فرمایید... kouroshz.blogfa.com (بمب گو گلی)


نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |
يادواره شهداي سربنان
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |

 

در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار

 

پنجره ی اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی روی تخت بخوابد. انها ساعت ها با هم

 

صحبت می کردند:از همسر و خانواده و سربازی یا تعطیلات شان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره

 

بود می نشست و تمام چیز هایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی

 

داشت . مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در اب سرگرم بودند .درختان کهن به منظره بیرون

 

زیبایی خاصی بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد . همان طور که مرد این جزئیات را توصیف می کرد

 

هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت. روزها و هفته ها سپری شد.تا اینکه

 

روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت...و مستخدمین بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد

 

که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به ارامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند

 

تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره توانست ان منظره زیبا را با چشمان خود ببیند ولی در کمال تعجب با یک دیوار

 

بلند مواجه شد !!!مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظری زیبا و دل انگیز را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده

 

است...پرستار پاسخ داد:ولی ان مرد کاملا نابینا بود!!!

 

 

                   کار ما این است شاید که ;

 

                                        میان گل نیلوفر و قرن

                           

                                                                           پی آواز حقیقت بدویم...


نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |
»
» نکته های ناب یک فرشته ناب
» حدیث
» یا علی...مددی مولا
» عشق.......
» کوچکسازی سختیها
» راز موفقیت
» نامه ای به محبوبم...
»
» عیدتون مبارک...
» عیدتون مبارک...
» عید امسال...
» راه را باید رفت...
» حکايت مرحوم بحرالعلوم‏
» دوست می دارمت...خدای من...
» یا حسینم...کربلایت ارزوست...
» دایییییییییییی...صدام رو می شنوی
» و آسمان...
» همین بس که...
» در ماتم او خمُش مباشید
» غایب همیشه حاضر
» یا عـــــــــلی
» بی تو ...
» ادامه ...از شهادت
» شهادت...
» عید قربان و غدیر
» شهادت...
» شهادت...
» بمب گوگلی
» يادواره شهداي سربنان