تبليغاتX
html dir="l nt-Type" content="text/html; charset=utf-8"> شهید احمد زعیم باشی
شهید احمد زعیم باشی
شهید احمد زعیم باشی

دل گفته ای از خواهر شهید احمد زعیم باشی(مامان)

امروز از مامانم خواستم تا از دایی یه خاطره برام تعریف کنه مامان اشک تو چشاش جمع شد و بعد از چند لحظه گفت:

همیشه دایی سفارش می کرد که امر به معروف ونهی از منکریادتون نره

مامان تو جواب به دایی گفته بود فایده ای نداره

دایی جواب داد(چرا فایده داره ولی ممکنه بعد چند وقت اثر کنه اگه ما ساکت بمونیم هیچ وقت به خودش نمی یاد و می گه اگه این کارم بد بود فلانی که دید چرا چیزی بهم نگفت ولی اگه بهش بگیم حتما یه روزی یا دش می یاد )

پس یادمون نره امر به معروف و....

جا داره تشکر کنم از اقای منصور زمانی که تو این راه خیلی بهم کمک کرده


نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |

* سلام دایی قشنگم ***

امروز دوباره دلم سخت هواتو کرده وقتی بین ما نیستی غمت که هست وقتی هممون دور هم جمع می شیم نبودنت رو کاملا حس می کنیم ولی هیچکی

به روی خودش نمی یاره که مبادا دیگری ناراحت بشه ولی یه چیزی رو همه می دونن تو جمع ما شرکت می کنی ولی این ماییم که لیاقت دیدنت رو نداریم

دایی عزیز تو جشنامون جای خالیت رو حس می کنیم عروسی نسیم . عروسی وجیهه. عقد دایی محسن. عقد ساجده...

جای خالی ات رو هیچ کس برامون پر نکرده باور کن ... همه منتظرن یه روز بیای وخودشون رو برای اونروز اماده کردن...

نای نوشتن ندارم اشک چشام اجازه نمی ده ببینم چی دارم می نویسم فقط می دونم حرف دله ...حرف دلتنگی چند سالمه... دور وبر اتاقم رو که نگاه می کنم

جای جای اون عکسته و منو یاد قدیما میندازه چه قدر خوب بود دایی من.....

همیشه با خودم می گم حتی لیاقت نداشتم اخرین روز که به دیدنمون اومده بودی اونجا بودم و می دیدمت وقتی من اومدم رفته بودی ولی ابجی وجیهه

برام تعریف کرد که بین شماها چی گذشته کاش منم بودم این ارزوییه که همیشه می کنم........

وقتی همه دایی ها دور همند همه بغض گلوشون رو فشار میده ولی هیچ کس طاقت گریه دیگری رو نداره

شما که خوش به حالت شده به ارزوی دیرینه ات رسیدی اما سهم ما ازاین رفتن چی؟! فقط حسرت یه لحظه در کنارت بودن.......

فاطمه 1/5 ساله ات الا ن بزرگ شده چقدر ناز و بابایی همون جور که خودت می خواستی

وقتی اشک چشم و بغض گلوی بابا علی وننه جون رو می بینم از زندگی سیر میشم ...چطور دلت می یاد.....دلت اومد تنهاشون گذاشتی

زن دایی طاهره هم تو مهمونی های ما علی رغم میلش شرکت می کنه میگه بدون احمد ....

یه خواهش دارم ازت: یه شب به خواب همه اونایی که دوستت دارن سری بزن

تا برای دقایقی ببیننت وحرفای دلتنگیشون رو بهت بزنن.......

دایی جون برام دعا کن منم مثل بقیه به اندازه بی نهایتها و بی انتها ها

دوستت دارم ...........


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 توسط اوکه هرگز فراموشش نخواهد کرد...فاطمه | لينك ثابت |
»
» نکته های ناب یک فرشته ناب
» حدیث
» یا علی...مددی مولا
» عشق.......
» کوچکسازی سختیها
» راز موفقیت
» نامه ای به محبوبم...
»
» عیدتون مبارک...
» عیدتون مبارک...
» عید امسال...
» راه را باید رفت...
» حکايت مرحوم بحرالعلوم‏
» دوست می دارمت...خدای من...
» یا حسینم...کربلایت ارزوست...
» دایییییییییییی...صدام رو می شنوی
» و آسمان...
» همین بس که...
» در ماتم او خمُش مباشید
» غایب همیشه حاضر
» یا عـــــــــلی
» بی تو ...
» ادامه ...از شهادت
» شهادت...
» عید قربان و غدیر
» شهادت...
» شهادت...
» بمب گوگلی
» يادواره شهداي سربنان