
شهید احمد زعیم باشی

يكي از ويژگيهاي بارز آيت الله بهجت (مرجع عاليقدر) گره
گشايي از كارهاي پيچيده عموم مراجعه كنندگان به ايشان
است.سيل نامه هاي مردم همواره به سوي دفتر معظم له
روان است .
براي نمونه يكي از ساكنان يكي از روستاهاي شهرستان
رودسر گيلان طي نامه اي از ايشان تقاضاي راه حلي براي
مشكلات زندگيش نموده است كه قسمتي از نامه چنين است:
«از لحاظ درآمد در سطح مردم عادي مي باشم اما اين درآمدها
بيشتر صرف بيماري و بيمارستان و دارو مي شود و به طور كلي ۹۰
در صد درآمدم خرج بيماري خودم ،همسرم و يا فرزندانم مي
شود و اين وضعيت چند سال است ادامه دارد....
لذا از آن مرجع عاليقدر استدعا دارم با ذكر دعاي خير و
دستورالعمل ويژه اي مرا ياري فرماييد.»
جواب و دستورالعمل حضرت آيت اله بهجت به اين نامه :
«بسمه تعالي»
ضمن اينكه صدقه مي دهيد و «معوذتين »را تكرار مي نماييد
،ذكر شريف «لاحول و لا
قوه الا بالله » را زياد تكرار كنيد. خداوند شما را موفق بدارد.
والسلام
«معوذتين» : دو سوره فلق و ناس قران كريم مي باشد .
مرجع: کتاب نکته های ناب
حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم ) فرمودند:
حضرت مهدی در بین چهارده معصوم چون ستاره ای درخشان نور افشانی می کند .![]()

*********
دو رباعی بسیار زیبا از
امام علی (ع) که ترجمه ان چنین است:حمل صخره های سترگ از قله یکوه های رفیع
از بار منت ادمیان برایم دوست داشتنی تر است.
برخی به من می گویند :کسب و کار برای تو ننگ است
,اما ننگ و عار در ذلت و خواری در در خواست از دیگرن است .
اگر می خواهی ازاد زندگی کنی چون بردگان تن به کار بده
,طمعت را از مال بنی ادم به کلی قطع کن
نگو ان کار مرا کوچک و پست می کند .
بلکه گدایی و در خواست از مردم ذلت اور است .
انگاه که از مردم بی نیازی
هر کاری که خواهی داشته باش
چه در این صورت از همه مردم بلند قدر تر و ارجمندی.
( لنقل الصخر فی قلل الجبال احب الی من سنن الرجال
یقول الناس لی فی الکسب عار فان العار فی ذل السوال )
(تعلیم و تربیت در اسلام
,ص424)درود بر
امیر مومنان و پیشوای صالحان ;ایشان شاگرد ان پیامبر بزرگیاست که وقتی دست پینه بسته ی کارگری را دید بر ان بوسه زد و فرمود :
******* این دستی است که اتش ان را لمس نخواهد کرد*******عشق یعنی اشک توبه در قنوت
خواندنش با نام غفار الذنوب
عشق یعنی چشمها هم در رکوع
شرمگین از نام ستار العیوب
عشق یعنی سر سجود و دل سجود
ذکر یا رب یا رب از عمق وجود
| ||||
| ||||

خدای نازنیم سلام
این را که برایت می نویسم شاید خیلی کمتر از انچه فکر
می کردم به تو نزدیک شده ام.شاید خیلی مسخره باشد.
اینکه بنشینم برای کسی نامه بنویسم که هنوز من قلم نجنبانده
نانوشته هایم را می خواند اما نمی دانم چرا انقدر محتاجم به
نوشتن برای تو...می شود برای چند لحظه ای
رویت را بر گردانی تا من اسوده بنویسم.؟
می شود برای یک نیم ساعت ناقابل بنویسم که چقدر این
همه دور بودن از تو بیچاره ام کرده.؟
و تو با ان چشمها بر اندازم نکنی که یعنی مطمئنی؟ و من
پشتم بلرزد و یک دفعه یادم بیاید که تو خدایی و من ...منم!
خوب است! همیشه فکر می کردم خدایی مثل تو داشتن ...
خدایی تا بدین پایه مهربان و زود خشم جسارتی در ادمی به
وجود می اوردجسارتی که گستاخانه در برابرش ایستادن تنها
گوشه ای باشد از سر انجامش...
و سرانجام من شد این دخترکی که نشسته است تا بنویسد که
خوب امتحانی از من نگرفتی این رسمش نبود به ازمونی
بکشی ام که یقین می دانستی مردود خواهم شد.
یادت هست که چقدر نزدیک بودی به من؟ و ان همه
سیب توی دامنم...ان طور دلتنگ نمی شدم برای هیچ کس جز
تو و شب هایی که ماه کامل می شد حیاط خانه مان بوی تو را
می گرفت و من می نشستم روی زانوانت تا سرخی سیبی را
میان سرخی دهانم قورت بدهم؟
حالا چند ماه است که سرد شده است و تو نیامده ای و من همچنان
منتظر مانده ام ؟و چند وقت شده است که سیب نخورده ام ؟!
حسابش از دستم رفته است ...خیلی وقت است...خیلی دور...
اب اب ...تن الوده ام را به اب شسته ام ...و کجاست اتشی که
تابم بیاورد؟...این طور که وانمود می کنم تو نزدیکی به من با ان
صورت بر افروخته ...
به خدا خواهم گفت گوشه گوشه دردم را ...
خوشه خوشه صبرم را ...
بگذار بسوزدم ...
بگذار تا زمین بلرزد از من و از تن من...
این الوده تنم...
به خدا خواهم گفت ...
دلم اشک می خواهد اشک...
و معذرت می خوام از شما اقا سید
می دونم تند رفتم ولی خوب دیگه...
همین که فهمیدید که چی شده کافیه برام
موفق باشین و پیروز و التماس دعای فراوون از امام رضا...

و ششمین پیشوای حق و حقیقت امام جعفر صادق ( ع )
برتمام عاشقان خاندان نبی ( علیهم السلام ) مبارکباد .

*******
سال 86 داره پاور چین پاور چین
می ره...
و سال 87 دون دون داره می یاد...
وامسال مزین شده به ولایت و رهبری
سرور و مولامون امام زمان
(عج) ...همه چیز داره عوض می شه...
حتی درختاهم یه تکونی به خودشون دادن
ولی من ...
هنوز موندم که...چقدر ما ادمها بدیم...
پر از دردم اقا برایم دعا کن
مریضم سراپا برایم دعا کن
گرفتار نفسم اسیر گناهم
تو ای روح تقوا برایم دعا کن
// جاده ها و ادمها //
به جاده ها توجه کردین...؟
به شباهتشون با ادمها..؟
وقتی تازه درست می شه مثل ادمیه که تازه متولّد شده...!
صاف صاف...وقتی زمان می گذره خراب می شه و چاله چوله پیدا می کنه...
و دیگه مثل اولش صاف نیست...
مثل ادما !جاده انواع مختلفی داره....یعنی گاهی مستقیم و گاهی پر پیچ و خمه....
گاهی صاف و گاهی هم پر از دست اندازه ...گاهی وقتا تو یه کویر و خشکه
گاهی وقتا هم لابلای درختای بلند قامت...گاهی به دوراهی می رسه...
گاهی به بن بست....گاهی وقتا هم باید از نو ساخته یا تعمیر و باز سازی بشه...
راستی یه تابلوهائی هم کنارش هست که راهنما شه.. .
اگه از جایی که باید بری حرکت کنی صحیح و سالم می رسی
و گرنه به درد سر می افتی...؟!
////// پس راهت رو همین امروز انتخاب کن ...راهنما یادت نره...
نذار مثل من راه درست رو گم کنی...درد سر بزر گیه... ///////
حکايت مرحوم بحرالعلوم
عالم بزرگوار و متقي جناب زين العابدين بن محمد سلماسي که از شاگردان و خواص مرحوم علامه طباطبايي سيد مهدي بحرالعلوم بود، نقل ميکند: در نجف اشرف در مجلس مرحوم بحرالعلوم بودم، ناگاه مرحوم محقق قمي صاحب قوانين وارد منزل سيد گرديد، و آن در سالي بود که بقصد زيارت مکه و قبور ائمه عليهم السلام به عراق آمده بود، حاضران که در مجلس بودند پراکنده شدند و بيشتر از صد نفر ميشدند، فقط سه نفر ماندند که همه اهل تقوا و مجتهد بودند.
در آن موقع مرحوم محقق به جناب سيد بحرالعلوم گفت: شما هم به ولادت روحاني و هم به ولادت جسماني از اهل بيت عليهم السلام رسيده و اين دو مقام را حيازت کردهايد هم به قرب ظاهري و هم به قرب باطني دست يافتهايد، طعامي از اين سفره وسيع و ميوهاي از ميوههاي اين بوستان را به ما عطا فرماييد تا سينههايمان پر وسعت و دلهايمان آرامش پيدا کند.
سيد بزرگوار بلافاصله فرمود: من چند شب قبل در مسجد اعظم کوفه براي نافله شب رفته بودم،قصد داشتم اول صبح به نجف برگردم تا درس تعطيل نشود، کار ايشان در سالهاي مکرر همان طور بود.
چون از مسجد کوفه بيرون آمدم، به دلم افتاد که به مسجد سهله بروم ولي ديدم در اين صورت شايد به درس نرسم، اما شوق من بتدريج زياد ميشد، در اين بين که مردد و دو دل بودم، بادي غبار آلود و زيد و مرا به طرف مسجد سهله برد، و آن توفيقي بود که بالاخره مرا به مسجد سهله انداخت.
مسجد خالي بود، فقط يک شخص جليل مشغول عبادت بود، در مناجات خويش کلماتي به کار ميبرد که دلهاي سخت را تکان ميداد، اشک چشمها را روان ميساخت، قلب من پريد، حالم متغير گرديد، زانوهايم خشک شد و اشک چشمم از شنيدن آن کلمات که هرگز نشنيده بودم جاري شد، و در دعاهاي منقوله آنها را نديده بودم، شخص مناجات کننده، آن کلمات را از خودش انشاء ميفرمود.
در محل خودم ايستادم و از شنيدن مناجات او لذت ميبردم، تا از مناجات فارغ شد، آنگاه رو به من کرد و با زبان فارسي فرمود: «مهدي بيا» من چند قدم به طرف او رفته و ايستادم، فرمود: بيا، باز چند قدم رفته و ايستادم، فرمود: جلو بيا، ادب در امتثال است. پيش رفتم بحدي که دستم به او و دست شريف او نيز به من ميرسيد، او کلامي فرمود.
در اينجا يکدفعه، سيد سخن خويش را عوض کرد و به سؤالات ديگر محقق جواب داد که از وي پرسيده بود: چرا تأليفات شما کم است؟ چند جواب در آن باره بيان کرد، محقق فرمود: سخن پيش را ادامه دهد، سيد با دستش اشاره کرد که آن سري است که نميشود گفت.
[1] .بحارالانوار : ج 53 ص235 حکایت نهم جنة الماوی.
...
و ...
...با من چه کرده ای که ...
...همچنان عاشق و عاشقترت می شوم...
************
این که می خوانید نامه کوتاهی است در ستایش کسی که دوستم دارد...
می دانم همه مان عادت کرده ایم نامه های عاشقانه ای بخوانیم در ستایش کسی که دوستش داریم...
اما این بار فرق می کند من انقدر از دوست داشتنم شگفت زده ام که تصمیم گرفته ام
نامه ای برای کسی که دوستم دارد بنویسم...
دوست داشتن او عجیب و گرم و وسیع و از همه مهمتر هیجان انگیز است...
دوست داشتن او مثل یک شطرنج بازی جذاب و طوفانی است ...
هر حرکتی که می کنی باید در هیجان حرکت بعدی او بمانی ...
او به تو مهره هایی بخشیده و خانه هایی که می توانی در انها رفت و امد کنی...
تو زمان محدودی برای این بازی داری اما همیشه طرف تو خود اوست...
تنها تفاوتش با شطرنج این است که او در این بازی رقیب تو نیست او عاشق توست...
این نامه کوتاهی که می خوانید در ستایش خداوندی نوشته شده که هر روز
صبح که بیدار می شوم دوست داشتنش را روی پوستم احساس می کنم ...
تا حالاشده که شعاع افتاب دزدکی از پنجره روی چشم هایتان بیفتد و بیدارتان کند؟؟؟!!!
خوب این که واقعا شعاع افتاب نیست این گرمای مهربان خداوند است که
طاقت خواب ماندن شما را ندارد ...او دوست دارد با ادم های بیدار و گرم
سرو کار داشته باشد ادم هایی که دوست داشته شدن سرشان شود...
و بفهمند اگر خداوند انها را دوست نداشت اصلا افریده نمی شدند...
این نامه کوتاهی که می خوانید در ستایش کسی نوشته شده که به من قلب داد
قلبی که اگر خداوند دوستش نداشت نمی تپید
نمی خواهید از داشتن چنین عشقی تمام عمر به خودتان ببالید؟؟؟
************
خدا جونی دوستت دارم...
دوست داشتنت دیوونم می کنه...
تسلیت...
به مناسبت اربعین حسینی...
الهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود
وثبت لی قدم صدق فی الدنیا و الاخره....
دلم بی قرار توست...![]()
![]()
یک فوج پرنده کوه را سوزاندند...
پرواز بسیار است اما بعضی پروازها را باید به خاطر سپرد.
بعضی پرواز ها اسمان را زیبا می کند خاصه اگر اسمان بافه ای مه
در بغل گرفته باشد و برف باریدن. اتش زدن کوه شکوهی دارد
استواری خود را به رخ کوه کشیدن.
اه پرنده های جسور... پرنده های جسور ... لابد به رهایی فکر می کردید
وقتی که پرتان شعله ای بود بر غرور و کهنسالی کوه و اکسیژن نفس های طوفان
به شعله وری بالهایتان می افزود .لابد در اوج رهایی
باران را فهمیده بودید آزادی را ...درختها را... زمزمه می کردید:
قمری شده ام به اسمان خو بکنم در فرصت شاخه ها هیاهو بکنم
ای مرگ فقط دقیقه ای حوصله کن این سیب قشنگ و سرخ را بو بکنم
و باز شعله های بالتان بر کهنسالی کوه بود و کویری بی مقدار که در نگاهتان
برهوتی پر از هیچ تصویر می شد و :
ماندن وسط کویر چون صرف نداشت پرواز شما پرنده ها حرف نداشت
خورشید نبود لایق دیدنتان حتی اگر این کوه سیه برف نداشت
و فردای ان شب شرمسار روزنامه ها تیتر زده بودند :
یک فوج پرنده کوه را سوزاندند سر امدن ستوه را سوزاندند
انقدر وسیع بود کوچید نشان که هیمنه ی شکوه را سوزاندند
خداحافظ ای پرنده های پر در مه...
(روزنامه عصر ظهور –نشریه محلی استان کرمان-صفحه 3 –
سال 1381 دفتر زرند خیابان شهید دکتر بهشتی .جنب آژانس مشعر)
و ان سال ...ان روز ...ان ساعت ...ساعتهای اولیه بامداد پنج شنبه
اول اسفند مصادف با عید سعید غدیر خم و روزهای پایانی سال و
برگزاری دومین دور انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستا
خبر دردناک دهان به دهان در میان مردم کرمان منتشر شد...
سقوط هواپیمای ایلیوشن روسی با 276 پاسدار جان بر کف لشکر 41 ثار الله...
وقتی اسم شهدا رو از تلویزیون اعلام می کردند و زیر نویس می شد
همه دعا می کردیم دایی احمد... ولی اسم قشنگش رو همه با این چشامون دیدیم...
دایی جون...خیلی زود رفتی ...
دایی متولد 1/1/1355 بود و در 31/11 1381 به شهادت رسید
و در 11/12/1381 در بهشت زهرای روستای ختم –شهرستان زرند –
استان کرمان دفن شد...مردم از زرند تا خود روستا دایی رو
همراهی کردند و ساعتها در کنار او ماندند ولی ما چه؟؟؟
حتی تکه های بدنش را هم به ما نشان ندادند...می گفتند فقط
نیمی از قفسه سینه و نمی دانم چه ازش باقی مانده...
پس کجاست ان قامت رشید و زیبا...؟؟؟
شادی روح تمامی شهدا...امام شهدا (ره ) و دوتا اقا زاده هاشون و شهدای غدیر الفاتحه...
ملت خوابیده را بیدار کرد
ای قوم در این عزا بگریید
بر کشته ی کربلا بگریید
با این دل مرده خنده تا چند
امروز دراین عزا بگریید
فرزند رسول را بکشتند
از بهر خدای را بگریید
در گریه به صد زبان بنالید
در پرده به صد نوا بگریید
وز بهر نزول غیث رحمت
چون ابر گه دعا بگریید
تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهوونه ي هر عاشق ,واسه زنده بودني
تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد
مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد
چه غريبونه گذشتند جمعه هاي سوت و کور
هنوزم اما نرسيدي اي تجلي ظهور
با تو ام، با تو که گفتي، تکيه گاه عاشقايي
ميدونم يه دنيا نوري، ساده اي، بي انتهايي
مث لالايي بارون، تو کوير بي صدايي
تو خود عشقي، ميدونم، ناجي فاصله هايي
تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهوونه ی هر عاشق واسه زنده بودني
تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد
مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد
عمريه دلم گرفته گله دارم از جدايي
غايب هميشه حاضر تو کجايي، تو کجايي
تو کجايي، تو کجايي
زلیلی من شنیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت
دعایی کرد و او هم یا علی گفت
بی تو اما دل پریشان می شود جانم بیا
وقت تنهایی تلاطم می شود جانم بیا
ای نبودت غصه های مادرت
من که آگاهم ز غم های دلت
ای که اشک زیبای پدر
خیره مانده از حضورت سوی در
بغض مانده در گلو عشق و درد و ارزو
که برادر می کند صد وداع با ارزو
"نیست این خاک سیه ماوای من
باشد اکنون آسمانها جای من
چون شهادت را زجان می خواستم
زین جهت خود را بدان آراستم
این همان شعریست که می خواندی همش
و این دعایت بود و نظر می کردی برش
تو شهادت را زجان می خواستی
در رسیدن بهر او برخاستی
تو شب عید غدیر را نانوایی کرده ای
در وصال عشق یار نذر هوایی کرده ای
با همه همسنگرانت کوه را پیموده -اید
نامه سرخ شهادت را همه بوسیده -اید
کوه نیز دست در دست شما یاری رساند
این همه دل را به بی تابی رساند
جملگی لبیک گویان تا خدا می تاختید
در رسیدن تا خدا از یکدگر می باختید
دست در دست هم و تا آسمانها رفته -اید
تا خدای لاله ها دیدگان را بسته -اید
خوراک ما شده بود اشک و ناله...هر کسی برای دایی گریه می کرد ولی دایی محمد جون اومد
وبه همه با حالت گریه گفت :شما برای یه احمد گریه می کنین شما فقط یه احمد رومی شنا سین
من که چند تا احمد می شناسم باید چی کار کنم...من که هر روز می رفتم سر کار همه احمدها رو می دیدم چی ...
هر کدوم از اشکایی که می دیدم یه سنگ بود که تو سرم می خورد..بغض خفه شده
در گلو ی بابا علی وگریه های بی صدای نه نه جون...و ناله ی اشک دایی هاو خاله ها و مامان...و
گریه زاری همه اشنا ها...
وقتی در ارتفاعات کوه سیر چ دنبال تکه تکه های بدن شهدا می گشتند از دایی که بعضی ها گفتند
که دومین جسدی بود ه که پیدا شده, فقط قسمتی ار سینه اش رو پیدا کردند که کارت
شناساییش توی جیبش بوده... پس چی شد اون قدو بالای قشنگ و دلربا فقط یه تکه کوچک..
.چی شد اون دستای خوشگل و نازچی شد اون چشمای قشنگ پشت شیشه های عینک..
.چی شد اون صورت ناز و نورانی ...چی شد اون دایی ناز و مهربون و با صفا که همیشه می گفت
اگه من مردم حواستون باشه کسی به بدنم نگاه نکنه...اگه کسی بمیره همه بدنش رو نگاه می کنن ..
.ولی من دوست ندارم کسی بدنم رو ببینه...معلوم نیست درست ادم ر و غسل و کفن کنن یا نه..
.دو ست دارم طوری بمیرم که همه بگن احمد ناپدید شده...هیچکس نتونه منو غسلم بده..
.دایی تا این حد خوب بودی که خدا تک تک خواسته هات رو برآورده کرده..
.قبل از اینک به شهادت برسه می گفت که منو روستای ختم تو روستای خودمون کنار پسر خاله ها
م که شهید شدند خاک کنین که تنها نباشم...
شعرایی که از دایی برامون به یادگار مونده همشون گواه بر اینن ک
ه دایی چه روز ایی رو ارز وی شهادت از خدای خودش می کرده
نیست این خاک سیه ماوای من
باشد اکنون آسمانها جای من
چون شهادت را ز جان می خواستم
زین جهت خود ار بدان آراستم
*******************
از من و بگو به رهبر من
شد چون گل لاله پیکر من
در هر شب جمعه کربلایم
مهمان حین سر جدایم
وقتی خاطرات اون روزا یادم می یاد...فقط تنها چیزی که هم راهیم
می کنه اشکه...کی باورش می شد..
.دو روز قبل از رفتن به ماموریت دایی خونمون اومده بود برای
خداحافظی مامانم بچه بزرگ خو نواده است
اون رو ز من خونه نبودم که برای اخرین بار دستای گر مشو لمس کنم ..
.تو اون چشمای مهربونش نگاه کنم...باهام حرف بزنه...تنها کسی که دایی
ازش خداحافظی نکرده رفت
من بودم چقدر از خودم بدم می یاد چرا فقط من نباید دایی رو برای
اخرین بار می دیدم....یعنی لیاقت نداشتم..
. دایی که وقتی می دیدمش آرامش تموم وجود م رو فرا می گرفت ...چه
دایی نازنینی..
.رفت و منو تو دنیای سوالات خودم تنها گذاشت فقط گهگاهی به خواب
م می یاد ... وقتی همه از وداع اخر
دایی می گفتن فهمیدم که دایی می دونسته این ماموریت اخرین
ماموریتشه ..
. اخرین دیدار با رهبر عزیز ش و بعد هم که شهادت و ارز وی
دیرینه اش... اخرین نصیحتش به خونوادم
این بود که حتما امر به معروف و نهی از منکر کننن حتی اگه کسی به
حرفشون گوش نده
روز عید غدیر اون سال یادمه که هنوز نمی دونستم که چی شده رفتم
جامعه القران برای تبریک
به استاد محمدی که ایشون سید هستند...
اولین کسی که
از درب وارد شد خانم میرزایی بود که گریه کنان این حادثه رو برام
گفت شوهر ایشون هم تو هواپیما بود.
..شهید عبد الحسین علیزاده...خداوند غرق در رحمت شان کند...من هنوز
تا اونموقع نفهمیده بودم که دایی
هم با اونا بوده و شهید شده...عید غدیرمون تبدیل به عزا شد...به
خونه که اومد همه خاله ها و دایی ها خونمون بودن..
.همه با یه حالتی بهم نگاه می کردن...کسی نمی تونست بهم بگه
که چی شده...ولی وقتی از تلویزیون
اسم دایی رو شنیدم دنیا رو سرم خراب شد ...هیچ کس باورش نمی شد..
.ای خدا.............................
حدیپ عشقش تا غدیر ادامه دارد......
*********از قربان تا غدیر دایی احمد**********
یه همچین روزایی حدود 5 سال پیش سال 1381 روز عرفه رو دایی احمد
مسجد ابو الفضل منطق سر بنان شهرستان زرند استان کرمان بود...
زن دایی احمد وقتی از روز عرفه برامون از دایی گفت عجیب هممون متحول شدیم ...به
گفته زن دايي, دایی خیلی بی قرار بود و گریه می کرد زن دایی هم ازش می پرسه که برای
چی تا این حد گریه مي کنه ؟چه حاجتی داره...و دایی گفته بود که دوست دارم شهید بشم زن
دایی بهش گفته بود که ما خونه نداریم به جای اینکه برای خونه دعا کنی دعا می کنی که
شهید بشی...مامان همیشه تعريف می کنه که دایی همیشه می گفته که دوست دارم برم
فلسطین و اونجا شهید بشم...مامان هم بهش گفته بود اصل اینه که ادم دلش پاک باشه اونوقت
هم اگه بمیره شهید حساب می سه ...ولی دایی گفته بود
شهادت اون قدر زیباست که پیامبر (ص) و علی (ع) ارز وی ان را داشتند
هفته بعد که شب عید غدیر دایی با دوستاشون به شهادت می رسن... برای زن دایی و همه
ثابت شد که
دایی حاجتش روز عرفه چی بوده...
چی از خدا خواسته...و خدا چقدر دوستش داشت و چه زود حاجتش رو داد...
حکایت عشقش همچنان باقیست......
*******
ازعرفه تا غدیر دایی بساط شهادتش رو فراهم کرد
*******
سلام یا هو:
یک پروژه اینترنتی در قالب "بمب گو گلی " برای اعتراض به اقدام یا هو در خصوص حذف نام ایران
از فهرست خدمات خود است .
وظیفه ما در قبال این کار (حذف ایران از فهرست خدمات یاهو) شرکت در این اعتراض اینترنتی است .
برای شرکت در این اعتراض به این آدرس مراجعه فرمایید... kouroshz.blogfa.com (بمب گو گلی)
